چگوارای بی کلاه
-
تاریخ: 1397/12/10 ساعت: 5:12
>دوست داشتن مرد ها رو باید با کارهایی که میکنن فهمید نه حرف هاشون>این جمله رو نمیدونم کی و کجا شنیدم یا خوندم، اما عجیب بهش باور داشتم. من میدونم که اگه نخوام حرفی بزنم هیچکس حتی حضرت فیل هم نمیتونه م
شايد دلت بخواد برگردي به عقب
-
تاریخ: 1397/12/10 ساعت: 5:12
گفتم شما بريد من ميام.يه قهوه ريختم تو فنجون و پالتو سورمه اي رو پوشيدم و گوشيمم گذاشتم تو جيبم و رفتم پايين.ديدمشدر ماشين رو باز كرده بود و نشسته بودسرش پايين بود، سر و وضعش انقدري بهم ريخته بود كه
دلتنگ درياست، ماهي افتاده بر ساحل!
-
تاریخ: 1397/12/10 ساعت: 5:12
-پسرم قرار است مهندس شود-نخير علي قرار است دكتر شوداين جمله ها براي مان چقدر آشناست، مادامي كه در جنگ پدر و مادر صداي دعوايشان مي آمد و من آن وسط تنها نظاره گر بودم.سال دوم دبيرستان ، اخر هم حرف بابا
انجل
-
تاریخ: 1397/11/20 ساعت: 23:34
آنجل برعکس تموم دخترای اطرافم، همیشه خودشه و وقتی باهام حرف میزنه حواسش پرته شرایط و محل زندگی من نیست.- یه مدت که از ناپدید شدنم گذشت وقتی خبر مهاجرتم تو فامیل پیچید یه سری آدم هایی اومدن سمتم که من
ما چرا نمی میریم؟
-
تاریخ: 1397/11/20 ساعت: 23:34
_ بخور تا به اردوگاه نری! یکی شان بی درنگ گل را میخورد و کناری اش کمی اشک میریزد اما ان هم تن میدهد به این تقدیر شوم . به لباس ها و سر و وضع شان که نگاه میکنم میبینم بیشتر از ده یا دوازده سال سن ندا
به شاخه ارغوان
-
تاریخ: 1397/11/20 ساعت: 23:34
به چشم های بابا نگاه کردم و گفتم که دوستش دارم. داد کشید و گفت: من که بدت را نمیخواهم،زود است برایت. نگاه کن فلانی در بیست و شش سالگی همه چیز دارد و حالا میخواهد ازدواج کنند تو اخر مگه...... به چشمانه
بعضی آدم ها دنیا رو زیباتر میکنن
-
تاریخ: 1397/11/20 ساعت: 23:34
تو این روزا که ادم جرات نداره خودش باشه یا از احساسش حرف بزنه. تو این روزا که همه مون نقاب پوش شدیم و از درد هامون فقط جک ساختیم و خندیدیم. تو این روزا که تموم فشار های روحی مون رو تو پست های وبلاگی و
دنیای خاکستری
-
تاریخ: 1397/11/20 ساعت: 23:34
دیگه چیزی رو نمیدیدم جز یه دود خاکستری که از جلو چشم هام رد میشد، سیگار پشت سیگار. جلوم وایستاد بود و یه ریز حرف میزد... -رفتم اونجا، مسئولش نشته بود پشت میز و فقط چرت میگفت..... به حرفاش گوش نمیدم ام
u200fما میدانیم که سینهات تنگ میشود از چیزهایی که میگویند u200fسوره حجر آیه ۹۷
-
تاریخ: 1397/11/20 ساعت: 23:34
یه شب معمولی تابستونی بود...رفته بودم نشسته بودم جلو گلخونه ی مامان. باد سردی می اومد، احساس سرما میکردم، اف هرچی گفت بیام برم خونه تا سرما نخورم، گوش نکردم.با ایمیل یه عکس از خودم فرستادم براش، اون م
بی عنوان
-
تاریخ: 1397/5/1 ساعت: 21:22
شش روز كه از اخرين قهر كردن مون گذشت، وقتي از سَر كار برگشتم و همين بين منتظر بودم كه بهم مسيج بده اما خبري نشد...بهش مسيج دادم اما جواب ندادبهش توضيح دادم كه چقدر از اينكه هست خوشحالم و ببخش اگه گاهي
....
-
تاریخ: 1396/8/7 ساعت: 21:04
چهار سال از وبلاگ نویسی گذشت! چقدر زود و چقدر تلخ...
شروع دوباره
-
تاریخ: 1396/8/5 ساعت: 1:27
بلاگفا برگشته به روز ه قبل تقریبا یک سال و نیم پیش هییییییییی یادش بخیر اما همین هم یه شروع دوباره ستبرچسبها: درد من, مردمم + نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم بهمن ۱۳۹۲ساعت 12:41 توسط AliReza
...
-
تاریخ: 1396/8/5 ساعت: 1:27
"مهاجرت بزرگترین تغییر زندگی" مهاجرت داستان عجيبي ست. از آن داستان هاییست که فکر می کنم قهرمان هایش باید آدم های بی اندازه شجاعی باشند. آنقدر شجاع که بتوانند دل از همه چیز بکنند، چند کیلو بار ضروری بریزند توی چمدان، برای آخرین بار خانه و کوچه و شهر