خرید بک لینک

من همیشه فکر میکنم خونه ی پدربزرگم تو هلمندِ افغانستان جای قشنگ باید بوده باشه، پدربزرگ یه ارتشی بود و سالها تو ارتش شاهنشاهی خدمت کرده بود، فکر میکنم یه گله گوسفند داشتند، چند تا گاو و مرغ و خروس تو مزرعه شون، زندگی خوبی که من اون زندگی رو به زندگی تو فرانسه ترجیح میدادم.
روس ها که حمله کردند ما آواره شدیم، جون مون رو برداشتیم و یه تیکه از قلب مون رو جا گذاشتیم. مسافر ایران شدیم، مسافر اروپا، امریکا!
مجبور شدیم شبیه بچه های دبستانی دوباره الفبا یاد بگیریم، انشا بنویسم و در جوار فارسی شیرین ، انگلیسی، فرانسوی و سوئدی هم به ادبیات مون اضافه کنیم.
یه سری ها اما توان دل کندن نداشتند، موندن تا وطن رو جایی برای موندن کنند.
ما رفته بودیم اما یه تیکه از قلب مون هنوز همونجاست
تو همون خونه....

برچسب: نویسنده: آرمان کریمیان تاريخ: سه شنبه 9 اسفند 1401 ساعت: 15:52

صفحه بندی