-
تاریخ: 1401/12/9 ساعت: 15:52
من همیشه فکر میکنم خونه ی پدربزرگم تو هلمندِ افغانستان جای قشنگ باید بوده باشه، پدربزرگ یه ارتشی بود و سالها تو ارتش شاهنشاهی خدمت کرده بود، فکر میکنم یه گله گوسفند داشتند، چند تا گاو و مرغ و خروس تو مزرعه شون، زندگی خوبی که من اون زندگی رو به زندگی تو فرانسه ترجیح میدادم.روس ها که حمله کردند ما آوا...
مَتٰی ما تَلْقَ مَنْ تَهْویٰ دَعِ الدُّنْیا و اَهْمِلْها
-
تاریخ: 1401/12/9 ساعت: 15:52
مهمترین چیزی که میتوانیم با آن دنیا را تغییر دهیم، فقط چینش مناسب کلمات است!کلماتی که « هیتلر » چید جنایاتی تاریخی رخ داد ؛کلماتی که « گاندی » با آن انسانیت را پرورش داد ؛کلماتی که « ماندلا » با آنها کاری بزرگ انجام داد و ...تمام حوادث را با کلمات است که میشود رقم زد ؛انسان سلاحی جز کلمه ،چه برای جن...
الف لام میم
-
تاریخ: 1398/12/9 ساعت: 11:26
بعد کلی لعنت فرستادن به خودم از قطار پیاده شدم و قسم خوردم که دیگه تا چند وقت مسافرت نرم و بشینم خونه. یهو یادم اومد که از تولوز تا خونه هنوز باید یه ساعت سوار قطار یا اتوبوس بشمبه علت تاخیر نیم ساعته
٢٤ سالگي
-
تاریخ: 1398/9/18 ساعت: 21:43
-علي خيلي قشنگه بي قرار يكي باشي، حتي اگه طرف اون سر دنيا باشه. حامد تازه از ايران برگشته، رفت كه ازدواج كنه.چشمم ميخوره به صفحه چت باز گوشيش، "زندگي" سيو شده اسم مخاطب. همينطور كه گوشت هارو، رو كباب
سلام به پايانِ يك غصه ي بي پايان
-
تاریخ: 1398/9/18 ساعت: 21:43
من بدون اینکه بفهمم بزرگ شدم. یه روز چشم هامو باز کردم و دیگه از دیدن پیامی دلم هری نریخت پایین! دیگه دلم نخواست اولین برف رو با کسی قدم بزنم یا حتی با کسی زیر برف قهوه ی داغ بخورم اونم تو اون هوای سرد زمستونی! دیگه خبری از تلفن زدن های طولانی نشد و از شنیدن جمله های عاشقانه دلم قرص نشد. دیگه خبری ا...
خوشا به حال يار تو
-
تاریخ: 1398/9/18 ساعت: 21:43
بارا منو دوست داشتاينو از حرفاش فهميدماما من خودمو به كري زدمدختر هندي كه تو تيندر باهاش مچ شدم هم منو دوست داشت اينو از كاراش فهميدم.من خودمو به كوري زدمديدن محبت هاي بقيه اصلاً كار سختي نبود،خنديدن
به وقت بي خوابي
-
تاریخ: 1398/9/18 ساعت: 21:43
تو يكي از اداره شهر قرار كاري داشتم، تو اتاق انتظار نشسته بودم كه سحر رو براي اولين بار ديدمازم پرسيد كه شما با فلاني قرار داريد؟سرمو به نشونه تاييد تكون دادم و دنبالش راه افتادم.اولين بار بود كه ميد
همه تن مست شدم، سخت به دنبال تو گشتم
-
تاریخ: 1398/9/18 ساعت: 21:43
ديشب اتفاقي چشمم افتاد به پليور نارنجي و لكه هاي ريز و درشت اش... يادت هست؟مربوط به همان اوايل است كه آمدي كه بماني.دليل اين همه سال نگهداري اش را نميدانم اما چند وقتي هست كه ميخواهم دورش بيندازم.وقت
هى بخواهيم و رسيدن نتوانيم كه چه ?!
-
تاریخ: 1398/9/18 ساعت: 21:43
يه روز تو حوالي ٣٥ سالگي وقت سخت درگير زندگي شدموقتي دارم كفش هاي دخترم رو پاش ميكنم و كيف پسرم رو ميدم بهش ،وقتي كه ماشين رو از تو پاركينگ در ميارم و وقت رسيدن به مقصد، از پشت شيشه ي ماشين ازش خداحاف
اسمش را هر چه ميخواهيد بگذاريد
-
تاریخ: 1398/9/18 ساعت: 21:43
تصميم داشتم چند وقتي را بدور از بي بي سي، فارس و طلوع نيوز زندگي كنم، چند وقتي را بدور از اخبار مشهد، كابل و حتي سوئد سر كنم.به علت مشغله زياد سعي كنم در حد كوتاهي خودم را درگير مسائل سياسي و روزمره ك
بى من... تو هر جا كه هستى دلت شاد، امشب!
-
تاریخ: 1398/2/31 ساعت: 0:24
روز هاي اخرمون رو خوب يادمه،يه روز كه از خونه ميرفتم تا به كلاس هام برسم همش به اين فكر ميكردم كه چقدر دلم ميخواست تو اولين فرصتي كه محيا بشه برم ايران، ديدنش!خيلي دلم خواسته بود كه برم ديدنش و نرفتم
أَلَمْ یَعْلَم بِأَنَّ اللَّهَ یَرَى مگه نمیدونین که دارم میبینمتون ؟
-
تاریخ: 1398/2/31 ساعت: 0:24
دلم كه بگيرهسيگار ميكشمبي هيچ نگراني و دلهره!ميرم تو خيابون، به ولگردي تا دير وقت،خيلي هم كه ديگه روم فشار بياد ميزنم گوشي رو به زمين!اما داشتم به اين فكر ميكردم كه زن ها چه ميكنن وقت هايي عصبانيت؟چه
به سودای تو مشغولم... ز غوغای جهان فارغ
-
تاریخ: 1398/2/31 ساعت: 0:24
فلاني احمق بود كه همش ميپرسيد مگه اون چي داره كه من ندارم؟اون تو رو نديده بود،تا بفهمه تو غير منتظره ترين اتفاق براي من بودي كه اتفاق افتاد و با چندتا حرف منو نابود خودت كردي!فلاني نميدونه كه چند ماه
كي اين شام صبح گردد و اين شب سحر؟
-
تاریخ: 1398/2/31 ساعت: 0:24
مدت هاست كه زندگي ام محدود ميشود به روزمرگي ها و مشغله هاي شبانه ام.اينكه چه كلاسي دارم امروز يا اينكه امشب چه غذائي بپزم.اينكه كدام يادداشت و پروژه بايد تحويل داده شود يا صداي مطلق اتاق.كتاب ها و ياد
فراموشي
-
تاریخ: 1398/2/31 ساعت: 0:24
مدتي است كه خودم را از انچه دوست داشتم باشم، دور نگه داشته ام.از إنسان ايده آلي كه خنده هايش به خنده هاي ديگران و ديگري بسته است كه حال خوبش گره خورده به حال اطرافيان و بقول معروف اسپايدر من زمان خودش
مترو
-
تاریخ: 1398/2/31 ساعت: 0:24
افسانه كلاس اشپزي و شيريني پزي ميرفت و من تو چندتا كتاب گم شده بودم و حرف از رياضي و كنفرانس شيمي ميزدم.از تركيب مزه هايي كه افسانه ازشون حرف ميزد چيزي سر در نمي آوردم اما دوستش داشتم.عاشقِ موهاي مشكي
به رنگ شاخه ارغوان ٢
-
تاریخ: 1398/2/31 ساعت: 0:24
یادته داشتیم تو دوران نوجووني سر میکردیم که با سبز شدن مون سر راه همديگه يهو وسط ناكجا آباد گره خورديم به هم.یادته ؟يادته چقدر از رويا بدت مي اومد؟...بارون که میبارید میگفتی هر چی آبیه قشنگه منم میخند
تو مسير زندگي
-
تاریخ: 1397/12/10 ساعت: 5:12
باور كن دست من نبود!يه روز از خواب پا شدم و طبق معمول كارهاي معمول رو انجام دادم ولي وقتي شب برگشتم خونه ديگه مثل ديروز بهت فكر نكردم.ديگه حس نكردم اون آدم ديروز ام،همه چيز اينقدر ها هم اسون نيست اما
مثل يك راديوى از همه جا بى خبرم پُرم از حرف و به يك گوشه خراب افتاده
-
تاریخ: 1397/12/10 ساعت: 5:12
-فكر ميكردم تو هم مثل من به دنبال ساختن سكانس هاي عاشقانه ميگردي،اينكه به عطر لباس هام عادت كني و هميشه خودتو تو كافه اي تجسم كني كه باهم ميرفتيم.به لباي تقريباً خشكش خيره ميشم-من خيال ميكردم پسري كه
خواستم که آسمان باشم
-
تاریخ: 1397/12/10 ساعت: 5:12
من زمستان هاي ١٩سالگي تا ٢١ را همراهت بودم، بيدار مي ماندم تا ساعت از نيم شب بگذرد و برايت نقل كنم حس خوبه بودنت را.من بهار هاي ١٩ سالگي تا ٢١ سالگي ات را كنارت بوده ام، همان موقع ها كه لباس هاي چهارخ